از لالایی آن دشت آفتابی
پیچ می خورم به سوی سردی خاک
فانوسم را بغل می کنم
تاشاید باور کنم
گرمای چکیده از خیال را
وزیر بال خیال گشت زنم
من گم کرده ام پنجره آفتابی ام را
و می ترسم
می ترسم کنار پت پت ستاره ها
خاموش شوم

برتکه سنگی ستبر
دل مرده وملول
نظاره گر تصویر آسمانم
بادتازیانه می زند
درشبستان خیالم
زیر این چرخ بلند
درانتظار پاییزم
تاباز پاییز بیاید و
باخش خش برگهای خسته اش
از کنارم عبور کند
وچه آرام مرا عاشق کند
پشت هر پنجره ای پاییز است
چه سخاوتمند است پاییز
بگذار پاییز بیاید وسخاوتش را
زیر پاهایمان پهن کند
تاباز باور کنم روشنایی باران را
تا باز استشمام کنم
رنگ وبوی برگها را
وباز
یکی دوقدم مانده به تردید
پرگشایم به روشنایی
ونه آبی ونه خاکی
درمیان دولحظه شیرین نوسان کنم
وتقدیم کنم
قلب سرخ پاییزی ام رابه تو

وباز متولد شد فرزندی ازخاک
ازصفحه های سرخ
درنهانخانه قلب من وتو
من ازاین آبادی ازهمین خاک
جوشان شدم
من ازاین بیشه سبز
پی آن قاصدک گم گشته
راهی ازبیراهه ها را گشتم
اکنون آمده ام
آمده ام
دست برآن خوشه ی ماه
دردل آب برم
ازفراسوی یک حس غریب آمده ام
تاپشت آن دیوار کاهگلی
جنبش رنگ ها راباور کنم
اما خبری نیست ازآن آبادی
ازقل قل سماور مادرم
ازنفس های گره خورده به هم
خبری نیست از آن پیچش تاک
اکنون آمده ام ازروشنایی آب
ازآفتاب پاک
تابه رسم دیرین
سربربالین گلهای دامن مادرم بگذارم
پس کجارفتند؟
مهربانی هارا بردند؟
دیرآمده ام...دیرآمده ام
دوباره خواهم نوشت
ازغم های چاق شده روزگار
از نفس های پینه خورده مردم
از سایه های نقش گرفته بر دیوار
دوباره دری روبه کلمات پیچ خورده
باز خواهم کرد
ازدرختی تک برگ اوج خواهم گرفت
زندگی خواهم کرد
بر،ابری شیشه ای
قطره قطره اشک خواهم ریخت
برزمین
دوباره درباد قدم خواهم زد
خواهم رسید به یک انتها
وشاید یک سراب دوباره
خدانگهدار برای مدتی نه چندان کوتاه![]()
![]()
التماس دعا
زیرسردی نگاه آسمان
روی لالایی برفها
ته آن کوچه برفی
ردی از یاد تودیدم
روی لحظه ای از لحظه ها
باتو اما تنها
راه را می دیدم
لحظه رقم زدن
شاید کشیدن یک نقاشی
نگارش یک شب
یک ستاره یخ زده
وباز
یک خاطره از جنس بشر
سفربه سوی روزها یا شبها
به سوی هیچ
وباز
نبض یک خاطره
تپش یک قصه سرد
باتو بودم اما بی تو
روی آن نیمکت خالی
بی صدا می خندیدم
آن لحظه هیچ را فهمیدم
هیچ را از رنگ و
جلای شب فهمیدم
لحظه ای ابرشدم
باتوگریستم
لحظه ای چشم شدم
باتونگریستم
به انتهای یک خاطره
به یک فریاد دوباره
غباری گشتم
به دنبال توگشتم
ستاره ای چیدم
ستاره ای یخ زده
آن شب آفتاب خواب بود
من کنار رویدادی عجیب
بی سبب می خندیدم
آن شب
آسمان حوض
ستاره ها ماهی
پرگرفتم
به سوی حوضچه
برای شکاریک ستاره
اما
روی آسمان یخی
لحظه ای لغزیدم
وبازابرشدم
برزمین باریدم
ته آن کوچه برفی
باتواما تنها
زیر انبوه برف
خواب بودم خواب
درمسیری ازخاطرات پای می نهم
راهی است بی انتها
دراین کوره راه باریک
درپی سکوت نگاهت
سردرگم می شوم
ضرب آهنگ گام هایت
آرام آرام،بی دغدغه ی گم شدنی
گوش هایم رانوازش می دهد
به سوی نوای گام هایت پرمی کشم
ازدیوار پاییز بالا می روم
دری خیس از باران را باز می کنم
بربستر برگهای پاییزی روان می شوم
بوی آب خنک محسوس است
شاخ وبرگ های تک درختی از حاشیه ی
آسمان معلقند
دستهایم را می فشرند
از ژرفای آسمان نفس می کشند
هم نفس با برگ های پاییزی
شروعی دوباره را آغاز می کنم
دست دردست مهتاب سفر می کنم
به سوی لالایی ابدی
هرچه بیشتر می روم افق دورتر می نماید
میان آب وآینه
عبور بی باز گشتت رانظاره گرم
دراین توهم بی انتها
نگاه آسمان
سکوت زمین را
فریاد می زند
قافله ای از سایه ها
در آمدورفتند
تومی گذری
ودرختان ایستاده اند
تصویر مهتابی ات
در حوضچه چشمانم
آرام می گیرد
شوری تب آلود وجودم را
دربر می گیرد
من می مانم
دراین کوره راه باریک
باسایه ای از توهم تو
به هیچ سو می پیوندم

برسطری از زندگی
چشمانم به خواب می روند
پشت رنگین کمان آسمان
سایه ای از وجودت را حس می کنم
باخود آفتاب آوردی
آسمان درنگاه توآبی است
آبی
به رنگ لذتی از زندگی من
چشم در چشم آسمان
در روشنایی باران
در پی قسمتی از بی قسمتی های زندگی ام
در نگاه آسمان گم می شوم
اینجا پراست از ردپاهای کهنه
راه دراز است
کوله بارم بردوش
قدم هایم مایوس
جویای محفلی از آسمان هستم
آنجا که عابر شب های بارانی
درآغوش آسمان در نگاهم به محوی گرایید
سالهاست موسیقی مکررباران
درگوش من کلمات را زمزه می کند
سالهاست در این جاده خاکی به مرز بی نهایت ها می نگرم
در هوای خاطرت گم شده ام
موج بی صدای بی صدا
بر ساحل زندگی ام خاطرات را محو می کند
اما...
بعداز تو من چگونه فراموش کنم؟
یادم از آخرین کلام تو خالی نیست
عابر باران زندگی من
گفتی
بوی باران را باوجوت یکی بدانم
امروز من درمیان باد وباران سرگردانم
من تنهایم
بویی از لطافت باران به مشامم نمی رسد
آسمان دوراست
باران دوراست
بعد از تو تمام یک قدمی های زندگی فرسنگ هاشد
دیریست سایه های ما پابه پای هم شنهای ساحل را نوازش نمی کند
زیرانوری نیست تا سایه ای ازمن وتو بسازد
وقتی که رفتی آفتاب را دیدم که
بابرداشتن قدم هایت غروب می نمود
می دانم که خواب می بینم
تونیستی
چشمانم قصد بیدار شدن دارند
اما ای کاش هیچ گاه بیدارنمی شدم
من هستم وهق هق باران ،
فصل برگ های پاییزی
وچتر باران زده تو
کنار مشتی اشک
دردور دست زمین تنها نشسته ام
پنجره بخار گرفته مکانی برای
فریادهای بی صدایم ساخته است
جدایی من وتو
بااشک های آسمان آغازشد
آن روز
برگ های پاییزی لالایی کنان
براحساس دورهروی تنها قدم می گذاردند
اکنون
من گمشده ام
برگ نوشته ای را می جویم که
آن روز روی آن خطی نگارش کردی
دلم برای سوسوی چشمانت تنگ شده
زمزمه باران
آهنگ صدایت درآن روز را یاد آور است
آن روز من بودم وتو
باچتری ازگل های اقاقیا
باشرشر باران
ونواخت های آسمان
سهل نیست یادآوری آن روز
خس خس نفس های زندگی تو
فانوس زندگی ات سوسوکنان از فراق می گفت
گاهی نگاهی به کورسویی می انداختی
گاهی به من
باور نمی کنم آن روز را
دست های من توان سرعت دادن به تپش قلبت را نداشت
می ایستد
زندگی ام باغروب چشمانت خاموش می شود
نگاهم به هیچ سو می چرخید
فاصله ها من وتورا ازهم جداکرد
درحسرت نگاه تو
همچنان دراین دوردست تاریک
درکنار تنها یارم
باران
نشسته ام
یادم می آید روزهای پیش از آن را
گرمی دستانت
هنوز صدای دلنشین تو در گوشم
صدا می زند مرا
نیستی ببینی
خزان در من رخنه کرده
دل تو به زیبایی مهر
مهربان بود
عشق تو باتمام وجود بردلم می نشست
اما اکنون
من درانتظار
پایان روز های تلخ
تا ابد
باباران زندگی می کنم
اشک هایم پاسخی است به تمام مهریانی های بی پاسخت
تورفتی
لبان خشکیده ام رمقی برای بیان کلمات ندارد
قسمت من از این زندگی
تنها باران



